۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

یک قاتل در « خانه ملل ! » چه می خواهد ؟

یـک قــاتـــل در « خــانــه مـلل !! » چــه می خواهد ؟

رحمان کریمی

آنجا اگر خانه ملل است

یک جنایتکار تروریست پرور

در آن چه می خواهد ؟

عجب حکایتی ست

عجب زمانه یی ست

عجب عدالتی ست .

دیوار برلین که فروریخت

گفتم :

بدانگونه نشد

بل بدینگونه شود .

یاران من !

ما ، قربانیان همیشه ایم

هم درآن آیین و هم دراین آیین

ما عاشقان صلح و آزادی

ما شیفتگان کمی عدالتیم .

پیاله یی دیگر

از صفای جوشان یاران من بریز

تا برخروشم و برآشوبم

برنظمی که راستان را به اسارت می گیرد

برزیگران زندگی را از خرمی های هستی می تاراند

تا دروگران مرگ را بی دغدغه خاطری

در خانهٌ ملل

پذیرا گردد .

کبوتران صلح و آزادی را بال وپر می چیند

تا کرکسان ،

برخوان مردارخواری شان

گرسنه نمانند .

اگر نظم ، چنین است

برای این شاعر سرگردان شرقی

تبعیدگاه ایلغاران مغول ، خوش تر.

من اولین و آخرین شاعر مزاحم تبعیدی نیستم

هنوز

صدای « امه سه زر » و « فرانتس فانون » ها

از خیابان های خیلی دموکرات غرب

به گوش می رسد .

چه مضحکه ٌ تماشایی

چه دنیای دل و دلبری و دل آرایی

آی عاشقان جهان ، آزادگان !

اینجا که من ایستاده ام با یاران

خانه شمایان است

یا

خطابه گاه قاتل ترین قاتلان دروغگوی جهان

او

با کلان سرمایه یی سرقتی از میهن من درجیب

و بمب اتم در دست

از تابلوهای عبور ممنوع تا فرازترین خانهٌ شما

می گذرد .

زیر سایه سار گشاده دست سرمایه نشسته اید

و

کمانه کردن کلمات این شاعرشرقی را نمی بینید

که برجگرگاه تاریخ تان خواهد نشست

مگر به فردایی .

یاران من

هنوز

دغدغهٌ پر مشغلهٌ جلادان تروریست

همانا ماییم .

هنوز

ما مهمترینیم

اگر نبودیم

قیمت سرهای ما

چنین

گران نبود .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

خورشید سخت کوش ما در « ا ُور »

این شعر که به سال 2004 سروده شده بار دیگر به اجتماع عظیم

بیست و ششم ژوئن 2010 در پاریس ، تقدیم می شود .

خورشید سخت کوش ما

در « ا ُور »

رحمان کریمی

شگفتا آن لحظه یی که

پیچان و خروشان و سرخوشان

در اوراق پریشان باد

همسفر با سرشاری حس واژگان

به « ا ُور » بیایی

به خانه ٌ عشق .

شلاله یی از جان به توفان شوق نشسته ام نبود

که در « ا ُور »

گـُر نگرفته باشد .

خدای را

این آسمان بود که خورشیدش

قلب تپندهٌ میهن مرا تابان کرده بود

یا آن حقیقتی که باید می آمد و آمد

در جامهٌ سبز همیشه اش

در میان هلهلهٌ عاشقان فاتح .

من

تاریک نشستگان را در کجا صدا کنم ؟

در کجا ؟

دل شکسته و سرگردان و بی اثر

چه حاصلی باشد ؟

دریغا

این همان نشانه های اندوهباری ست

که فقط

دشمن را بشارتی باشد .

اگر سفر می کنی ، به « ا ُور» بیا

مهرآهنگان میهنت ، اینجایند .

اینجا

حقگویان عالم ، به حق

نقاب از دوچهرگی جهان برمی گیرند

تا خونابهٌ ذبح عدالت

بردهان حریص سوداگران

پوشیده نماند .

من از برکت آسمان درمی گذرم

که خورشید سبزپوش سرمازدگان تاریخم

از خاوران صلح

به رهایی زنجیریان

آمده است .

این سلالهٌ سمندران عارف

از کجای این زمانه می آیند

که آشوبیده بر نابکاری های جهان تلخ

دگرباره

جهان را به صلح و عدالت فرا می خوانند .

اگر متهمان تاریخ عصر حیرت ، اینانند

پس

این پیر عدالت جوی لجوج

متهم ترین است !

اما

شکوفای شکوهمندی « ا ُور» به ما می گوید :

حق طلبان تنها نمی مانند

و زندگی ، پیوسته

عرصهٌ نبرد سرفرازانه نیکان است .

صفای آن عارفان باد ای جان بی مقدار من !

که در ملتقای زخم و رنج و درد

هر جرقهٌ جان پاک شان

دریای همت است .

من چگونه کرامت خانقاه حق را

خرقهٌ درویشی ام کنم

که زیر خاک پای عاشقان شهراشرف

کمترین ذره ، منم .

بیهوده دم مزن ای خصم ، بیهوده !

اینجا در « ا ُور »

( گلوگاه پراز فریاد ایران )

مجال تو نیست

مجال خلق بیدار میهن من است .

آنک

خورشید سبز پوش سخت کوش ما

از افق برآمده است

و بربلندای ایثارگرانه اش

به عزمی بر ایستاده است

که همانا

در خور رسولان است .

اینهمه موج بر موج اشتیاق

از کران تا به کران میدان

از آن ملتی ست که نتوان

نادیده اش گرفت .

سلام براین دریا

براین خورشید

وبر آن فردایی که

در طالع است .

18 ژوئن 04

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

حمید اسدیان شاعری پوینده در راه کمال مطلوب

حمید اسدیان شاعری پوینده راه کمال مطلوب

خطابه سنگ و پیشانی و فریاد

دو دفتر شعر 88 ــ 1386

از انتشارات بنیاد رضایی ها

رحمان کریمی

نگارنده از نقد نویسی خاطره و تجربه خوبی ندارم و بدین دلیل است که درطول بیست و پنج سال درتبعید فقط روی دو سه تئاتر به صحنه آمده چیزی نوشته ام و دیگر به نقد ادبی نپرداخته ام . هنوز جامعه هنری وادبی ما تحمل یک نقد بیغرضانه را هم ندارد . اجتماع نیز چنین است . به کمترین ایراد یا سخن خلاف میل شنیدن ، رنجش وکین پیدا می شود . کار نقد آسان نیست زیرا کتابی را برداشتن و بنا به استنباط شخصی خود مورد بررسی قرار دادن ، نمی شود تمامی کار یک نقد . تا کنون ما به معنی واقعی کلمه یک منتقد بی نظر و بی غرض نداشته ایم هرچند منتقد صاحب نظرو منتقدنما داشته وداریم . منتقد اگر به صاحب کتاب حب و بغض شخصی ندارد اما نوع تفکر و سلیقه و ذوق خود را یکجانبه ملاک و داور قرار می دهد . این نوع داوری وبرداشت نه فقط در هنروادبیات بلکه درسنجش ارزش های سیاسی دررابطه با سازمان سیاسی هم قابل رؤیت است . بماند که بعضاً کار نقد نه در حیطه صلاحیت و تخصص آنهاست ونه ازیک ظرفیت و حوصله مطالعاتی عمیق ودقیق برخوردارند . شلنگ تخته روی کتاب مردم می دوند و اظهار نظر می فرمایند . چرا از پی یک فترت طولانی پای کتاب حمید اسدیان با نام مستعار کاظم مصطفوی نشسته ام بدین سبب است که براین شاعر ونوع او ستم های مضاعف رفته است . چه نوع ستمی ؟ سکوت و نادیده گرفتن . اینهم یکی از بیرحمانه ترین ستم هایی ست که انگار درجامعه ما امر بسیار معمول وعادی تلقی می شود . سکوت دربرابر حقانیت جانبازانه مجاهد خلق یک ستم و شاعر یا هنرمند بودن مجاهد خلق هم ستم دیگر . شاعرمجاهد به حکم اخلاق و منش ویژه و ارزنده اش به دنبال حامی و روابط عمومی دست وپا کردن نیست . محفل گرا و رفیق باز هم نیست . او به تمامی ، هدفمند است . هدف مجاهد خلق درمرتبه اول و آخر مبارزه جانانه و بی لت ولش با مخوف ترین فاشیسم دینی حاکم برایران است که در شیادی ولفاظی هیتلر و گوبلزهم باید زنده شوند ویک دوره تکمیلی پیش اساتید تهران نشین خود ببینند . این مجاهد اگر شاعر باشد تا آنجا با شعر که طبع و جان شیدای بیقرار اوست ، بها می دهد که هدف اول را که هدف و آرزوی یک ملت است تحت الشعاع قرار ندهد . او معانی و جوهره رنج و عذاب ملتش را با جوهره شعر درهم می آمیزد و یگانه می کند . شعرش می شود هم حدیث جمع وهم حدیث نفس وهم شکوه و شکایت های هردو .

پانزده سال است که من کم وبیش از دورونزدیک ناظر وشاهد برحال و اشعار حمید بوده ام . او زمانی که دریافت که شعر نو را آنچنان که بعضی ها می پندارند نمی توان ساده انگاشت ، به تلاشی عرقریزان و صمیمی و متبلور وبالنده پرداخت . راهی که حمید طی کرد ، راهی ست که همه اصیلان که با شعر سرشوخی و تفریح و خودنمایی ندارند طی کرده اند تا به مرحله پختگی و غنا و کمال برسند . روزگار ما ازهر حیث عجیب و بل استثنایی ست به ویژه درخارج کشور . دسترنج ودستمایه های رنجبار صادقانه تحت تبلیغات سوء چنان نادیده گرفته می شود که رژیم حاکم از آن در رنج و عذاب است . متأسفانه اختلاف دربینش سیاسی ایجاد سانسوری می کند که تا قلمرو هنروادبیات هم دست باز پیدا می نماید . مقاومت ایران به حکم سال های تجربه و ضرورت های ملی زمانی ، تاهرجا که ممکن بوده است ، شخصیت های هنری وادبی میهن را درصورتی که مرزبندی قاطع با فاشیسم مذهبی حاکم داشته ودارند حمایت کرده و در رسانه های خود مطرح نموده اند . شاعر نامدار معاصر اسماعیل خویی را حتا نمی توان به عنوان هوادار مقاومت ایران قلمداد کرد ولی به دلیل موضع قاطع او دربرابر رژیم ، صرف نظر از هراختلاف دیدگاهی ، مورد حمایت مقاومت ایران می باشد . این شامل حال هر اهل هنر وقلم هست . بگذریم :

حمید شاعر و مجاهد خلق از عنفوان جوانی ، انسانی آزادیخواه و عدالتجوی وبها پرداز آرمانی بوده تا به امروز . او درعین بیقراری جان تشنهٌ بیدارش که درشعرهایش می توان آن را یافت ، صبور ماند تا راه تقدیر ناگزیررا با سختی ها و ناملایمات طاقت فرسای آن طی کند و از پای درنیاید . او شاعری ست عاشق شعر و عوالم شاعرانه آن اما به حکم انسان اجتماعی بودن همواره خود را دربرابر ملت و بشریت متعهد دیده است . شگفتا از روشنفکری شاعر یا هنرمند که تمام توش و توان شخصیتی خود را از جامعه برگرفته باشد اما به زیج بنشیند تا دریک مکاشفه فردی ، خود و گمشده خودرا درچرخ و واچرخ های استعدادی کلام پیدا کند . نتیجه کاراو چه می شود ؟ بند بازی با کلمات . کلمات همچون موجودات ، زنده و باهویت هستند . کلمات مثل آدم ها هویت فردی و جمعی دارند با این اشاره و تأکید که فردیت در جمیعت زندگی می کند و تجربه و تأثیر می گیرد . شعر درنهایت مثل سایر انواع چون داستان ، رمان و ... با کلمه هست که خلق می شود . شاعر و هنرمند یک انسان است و نه چیزی فراتر و بیشتر از انسان . او از ملکوت نیامده تا ملکوتی بگوید . این پندار پرخیال زیارت کنندگان دیوان حافظ جان بوده است که به او لقب « لسان الغیب » داده اند . یک جریان موذیانه حاکم هم همیشه پشت این چنین القاب بوده و هست . شگفتی و عظمت حافظ درزبان ویژه و پالوده و پیشرو او بوده ولاغیر که اینجا جای بحث آن نیست . شعر شعور نبوت هم نیست . برخلاف تعریف و تفاسیری که برای شعر و منبع الهام آن شده است ، شعر حاصل قریحه و استعداد و مطالعه و ممارست و دقیقاً برخاسته از شعور بشری ست و نه عوالم متافیزیکی و ملکوتی و دنیای پریان دریایی و هوایی و زمینی ونه از دنیای سحر و جن و جادو . نهایت شعور محض ، تولیدش باهر قشنگی و نقش و نگاری که باشد فاقد روح و تأثیر خواهد بود . شعورشعری شاعر باید که با شور وشیدایی و بیتابی های جان سوزان جهنده و جوینده عجین باشد . باید که کلمات شاعر آتش جان باشند و خرمن به آتش کشیده شده روح شاعر . شاعر باید از منیت های مزاحم و مخل عبورکند وگرنه این « منیت » است که به مدد استعداد و کلمات ، شعر می سازد و نه غوغای پرتلاطم وسیلاب وار روح و جان در پهنه شعور . من این همهمه گرم و گوارا و آغشته به درد را امروز در شعرهای حمید می بینم و برآن تأکید دارم . البته با این تذکر که در همه کارهای شاعران اصیل نمی توان این همهمه را شنید بل در بعضی از کارها و این البته طبیعی ست حتا درمورد شاعری چون حافظ . اگرجزاین باشد ، شاعر توان پرداختش را بیش از آتش جان بکار گرفته است . کتاب مورد بحث یک شعر بس زیبا و پرحرف و موجز و عاری از پرچانگی شاعرانه ، برسردر خود دارد که قابل ملاحظه و تحسین است : « جهان ، همه از آن شما ... ! / سهم اندک من / بوسه ، و کلامی / کلامی که پوست ها را یک رنگ می کند / و استخوان ها را می آمیزد / کلامی که / دار رسوایی دروغگویان است / و شاعران را شاعر می کند / در تمام لحظه هایی که شعر نمی گویند / سهم سهمگین من این باشد / باقی از آن شما » چه جاذبه و شکوه ساده حس و اندیشه و مناعت طبع و پیام به فردایان که درهمین شعر کوتاه درهم غوطه خورده تا تابلویی بدیع ارائه کند . البته درست تر آنکه بگوییم : « استخوان ها را درهم می آمیزد » و « ، » جلو بوسه زاید است زیرا با واو عطف به کلامی پیوسته است . درهمین جا به حمید جان بگویم که در آخرین مجموعه شعرت ، می شود بعضی اشعار بلند را کوتاه و موجزکرد چون این یکی . بند های شعرنوباید از حیث محتوا با هم مرتبط باشند هم در مضمون محوری و هم تصاویر . این امر در تعدادی از شعرهای حتا خوب و خواندنی این مجموعه آن چنان که باید رعایت نشده است . شاعر باید به ایجاز درکلام توجه کامل داشته باشد مگر آنکه درراه سفر شعری طولانی و نه کوتاه است . آنچه را که می توان کوتاه تر و زیباتر و مؤثرتر بیان کرد نباید قربانی اطناب کرد . شعرهای کوتاه این کتاب واقعاً درخور ملاحظه است و نیز شعرهای بلندی چون « پنجره در پنجره » ، « طعم خشک پرسه های خزانی » ، « جان نغز کدام غزلی ؟ » ، « روزنامه ها و شعرها » ، « تبارنامه همخون آهو » ، « خطابه اندوه برای وطن زندانی » ، « جهان چشم بگشا ! » ، « خطابه سنگ و پیشانی و فریاد » که ترجیح می دهم که اول فریاد وبعد سنگ و پیشانی می آمد ، چراکه انگار فریاد فقط از درد اصابت سنگ بر پیشانی ست . حال آنکه پاسخ فریاد یک جمع ، یک فرد ، یک ملت از ستم استبداد ؛ سنگ و سنگباران و سنگسار است . ونیز شعرهایی چون « خانواده ما » ، « اما از میان همه شعرها » درابتدای این شعر جالب بندی چنین آمده است : « آواره میان کلمات در زوایای اندوه / و گوشه های دریا / و خرابه های ابر/ به جستجوی شعری گمشده درهوا » کلمه هوا که به صورت متمم فعل یا مفعول با واسطه آمده است اگر نبود طبعاً بهتر می بود زیرا هم با جستجوها همخوانی پیدا می کرد و هم قدرت محرکه خیال خواننده را . وهمچنین کلمه « زوایا » مطلقاً تناسبی با بار عظیم عاطفی « اندوه » ندارد که هم آن را لاغرو کم حجم وکوچک می کند وهم خود شعررا که تأثیرگذار و پرجاذبه آمده است . این چیزها در کار هرشاعری می توان یافت وبعضی شعرهای بلند حمید . و بالاخره آخرین شعر کتاب با عنوان « وصیت مردی با اندوه منتشر » بس انسانی ، تأثرانگیز و سخنگو که رنج و درد شاعرش را در رنج ودرد ملتش یکی کرده است .

به هرحال شاعرنباید صمیمیت و اصالت حس و ادراکش را از دست داده میان هرچه از حرف و تصویر که به کله اش خطورمی کند تقسیم کند . یک شعر فقط یک شعر است ونه تکه هایی از شعرهای هنوز ناسروده . یک شعر اگر بخواهد یکجا شاعر و استعدادش را حمل کند ، وحدت وتأثیرلازم خود را از دست خواهد داد و شکل یک قالی پرنقش و نگار اما نا همخوان پیدا می کند . همچنانکه قبلاً اشاره کردم ، گاه یک بند از یک شعر بلند ؛ خود یک شعر تمام است و باید بدین نکته بذل توجه داشته باشیم . شاعر امروز که قصیده سرای دیروزی نیست . شاعر امروز با شاعر دیروز یکدنیا تفاوت دارد . شاعر امروز مثل حمید به مسئولیت خود در قبال بشریت و طبعاً ملتش واقف است مگر آنکه دل خوش کرده باشد که با صنعتگری مدرن می تواند پایگاهی رفیع تر داشته باشد !! . شاعر نامدار معاصر اسماعیل خویی در یکی از شهرهای آلمان دروقت دریافت جایزه دیروقت ، شعر « احمدی نژاد » را می خواند . درود براو که همواره تعهد را درهر حال فرو نگذاشته است . او کتاب های شعر زیادی دارد و می توانست شعری شعرتر انتخاب کند اما هوشیارانه و مسئول آنچه راکه باید غربیان می شنیدند و می فهمیدند را خواند .

در پایان باید بگویم که حمید اسدیان به حق شاعری درراه کمال مطلوب است و نشان داده است که هم پویا و جوینده است وهم کاشف جلوه های جدیدی از منشور کلمات . او فروتن تر از آن است که نیاز به تأیید کننده یی داشته باشد . او مخاطب خود را مردم می داند و اندیشه یی جز بیان آلام و دردها و آرزوها و آرمان های آنها ندارد . همانطور که قبلاً گفتم با این دید واعتقاد است که به وجوه مشترک رسیده است .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

نگاهی اجمالی به فطرت آدمی و عنصرمجاهد خلق درعرصه اجتماعی و مبارزاتی

نگاهی اجمالی به فطرت آدمی و عنصر مجاهد خلق در عرصه اجتماعی و مبارزاتی

رحمان کریمی

نگارنده مدت ها پیش طی نوشتاری با عنوان « آفتاب آمد ، دلیل آفتاب » از انقلاب ایدئولوژیک درون سازمانی مجاهدین خلق ایران که تبلور زنده ودرخشان وخیره کننده آن را درپایداری انسانی قهرمانشهراشرف می توان دید ، دفاع کرد . هرروز که می گذرد وبرحال واحوال مبارزاتی بطوراعم واوضاع عمومی ایران بطوراخص تأمل می کنم این باور در من راسخ تر ومطمئن تر می شود تا بدانجا که با افسوس وآرزو به خود می گویم : ایکاش چنان انقلاب معنوی ، پالاینده وانسان صادق ویکرویه ساز درقشر روشنفکران ما خاصه مبارزان راه آزادی ممکن می شد . طلا هم که باشی با گذشت زمان ودر معرض گرد وغبارها ودیگر اثرات جوی از رنگ وجلا می افتی و احتیاج به تمیزشدن ورونق یافتن داری . دست بالا را گرفتم وگرنه طلا هم عیاردارد ودر بوته آتش آزمون است که میزان خالص وناخالص آن محک می خورد و معین می شود . بماند که خیلی خودخواهی می خواهد که مثلاً چون منی مس باشد وبخواهد با توسل وتظاهر بدین طرز تفکر یا فلان بینش و ایدئولوژی طلایی یا مُطلایی ، شخص شخیص خود را طلای ناب جا بزند . همچنانکه دریک شهر راسته مسگران داریم ، راسته رویگران و حلبی فروشان و... داریم ؛ دریک جامعه بخصوص جوامع طی قرون و ادوار استبداد زده این راسته های سیاسی نیز قابل رؤیت و مداقه است . البته با این تفاوت که عیارسنجی فلزات آسان است ولی فلزانسان بس مشکل . طلا به دلیل طلا بودنش ، درآشفته بازار ، رقبای سرسختی از مُطلا فروشان پیدا می کند که آن سرش نا پیدا . نگارنده معتقد است که این منظر وچشم انداز تصویری که آمد ، ابتدا به ساکن هیچ ارتباط بنیادی و جدی با صرف ایدئولوژی و طرزتفکر سیاسی یا دینی یا نژادی ندارد بل درابتدای امر برآمده ازخصلت های آدمی ست . خصلت ها یا اکتسابی هستند یعنی از شرایط بیرونی ومحیطی فردند یا پایه های ژنتیکی دارند . متأسفانه ماتریالیسم فلسفی غافل از اثرات و بروزات ژنتیکی ، صرفاً روی تأثیرات شرایط سیاسی – اقتصادی محیط و خصلت های طبقاتی متمرکز شد و بنابراین به شناخت وجود وشخصیت بیرونی انسان اکتفا کرد . باید اضافه کرد که ماتریالیسم فلسفی در شناخت آدمی حتا به دست آوردهای روانشناسی هم بها نداد به طوریکه تا مدت های زیاد اتحاد شوروی سابق ، علم ژنتیک را علم انحرافی سرمایه داری تبلیغ می کرد . زمانی به اهمیت آن پی برد که حد اقل دوسه دهه از غرب عقب مانده بود . برای آنکه مقوله فطرت یا خصوصیات ژنتیکی و وراثتی دراین بحث طولانی نشود ، می توانیم دریک تقسیم بندی کلی و مجمل بگوییم : شخصیت باطن و شخصیت ظاهر. عده یی که متأسفانه تعدادشان زیاد نیست ظاهرو باطن شان یکی ست و بسیاری دوتا . قدما به تجربه این دووجه را دریافته بودند . کلماتی مثل فطرت ، ذات ، سرشت ، خمیره ، جبلی و طینت ، ماهیت و ... بیانگر همین خصلت های ژنتیکی بوده که آنها وزمان آنها درخور فهم علمی امروز نبوده است . آدم استعداد نقش آفرینی و چهره پردازی دارد . با کلمات می تواند فریب دهد ، فریب بخورد و چنین است که زرنگ ها وهفت خط ها به راحتی می توانند گرگ یا ماروعقرب وزنبور نیش زن درون ناصاف خود را با کلمات و فیگورها از انظار ساده بین زودباور پوشیده بدارند .

نکته اساسی دراین رهگذر عدم توجه احزاب و سازمان های سیاسی مترقی و مبارز به مقوله باطن آدمی بوده وهست . کافی ست درشرایط فراهم و مساعد و بی خطراجتماعی و سیاسی باظاهری آراسته و مستعد به سمت حزب یا سازمان بیایی تا برویت آغوش بگشایند . مطالعه تاریخی از مشروطه تا به امروز این حقیقت را آشکار می کند که عدم اصالت های فردی ، سد و مانع بزرگی برای پیروزی مبارزان راستین جان برکف بوده است که ضرباتش مهلک تراز هجوم ارتجاع حاکم داخلی ویا خارجی می بوده است . پژوهشگران سیاسی و اجتماعی ما به ویژه درگذشته بدین امر مهم توجه نکرده و نمی کنند . نتیجه تحقیقات این ایام هم این شده است که مردم به دلیل اخلاقشان مقصرند و تحقیق دیگر دفاع از مردم و مقصر قلمداد کردن حکومت ها ست . کالبد شکافی و علت یابی های علمی هنوز دامن نگسترده است . نگارنده به حکم آنکه پدر زحمتکشم از هفت تن مؤسسین حزب توده در شیراز بود ، در سن سیزده سالگی به عضویت سازمان جوانان حزب درآمدم که در آستانه شانزده سالگی کودتای سیاه بیست وهشتم مرداد هزارو سیصدو سی ودو پیش آمد و از آن ببعد به آن حزب نزدیک نشدم اما همواره در بازجویی اطلاعات شهربانی ، دادگاه نظامی ، ساواک و کمیته مشترک شهربانی و ساواک نخستین سؤال را پیش رویم می گذاشتند : « شما در گذشته به اتهام عضویت درحزب توده تحت تعقیب قرار گرفته اید ، جریان مشروح آن را بنویسید » ! هدف ازاین اشاره این است که بقدرخود آدم ها و چیزها دیده ام در خور نگارش که هنوز حوصله آن را پیدا نکرده ام . شکست حزب توده که درآن زمان تنها حزب مترقی چپ بود فقط به خاطر وابستگی بخش تعیین کننده یی از رهبرانش به حزب کمونیست شوروی و آذربایجان شوروی نباید دید . حزب پربود از آدم های متظاهر یقه چاک دهنده کف برلب آورده که چون بحران واقعی ونه بحرانی رقیق مثل سال هزارو سیصد و بیست وهفت در رسید چنان ازهم وارفت که باقیمانده اش را به رهبری « رفیق کیا » یعنی نوه شیخ فضل الله نوری درمقطع دجال دجالان روزگار خمینی خونخوار دیدیم و بنا به سابقه تعجب نکردیم بلکه به دلاور جوان و یگانه یی بنام مسعود رجوی امید بستیم و لاغیر . گناه مریم و مسعود این است که دست به ابتکاری تاریخی زدند که تا آن زمان و تا به امروز درتاریخ سیاسی ملل ، مانندش را نمی توان یافت . مسعود و مریم دریافتند که دراین برهه سخت دشوار و پرمخاطره و هجوم و توطئه ، ممکن نیست سازمان مجاهدین خلق را بدون یک خانه تکانی درون انسانی به مقاومت سرپا نگهداشت آنهم در تبعید و شرایط نامساعد و مزاحم بین المللی ، آنهم در محاصره اپوزیسیون نما های لژ نشین وخوش نشین خارج کشور وعدم درک وشناخت درست مبارزان از رژیم فاشیستی – مذهبی حاکم و جامعه یی که برای رهایی آن درتلاشند که شمشیر دوتیغه بردست گرفتند که هم رژیم را بزنند وهم جان و هستی برکف اپوزیسیون بزرگ آن . تنها آن انقلاب ایدئولوژیکی که درحقیقت یک انقلاب درون انسانی بود توانست سازمان مجاهدین خلق را تا به امروز فعالانه درصحنه نگهدارد . بیهوده نبوده ونیست که دشمن از ابتدا توپخانه اش را به سمت این دژ استوار نشانه رفت و شلیک کرد . رژیم می دانست که پاک نهادان جانباز صدیق دیگران را باید از سرراه بردارد تا دفع خطرکرده باشد . کسی که با شهید جاوید سعید سلطانپور از نزدیک آشنا ودمخور نبوده نمی تواند به عیار ناب انسانی او پی ببرد . من درنخستین دیدار و نشست یک روزه تشخیص دادم و دلم گواهی داد که با انسانی صادق و راستین روبرو هستم . افتخار آشنایی نزدیک با شکری پاکنژاد نداشتم اما می پرسم به چه گناه سعید را درجشن عروسی اش برداشتند و بردند و اعدام کردند ؟ به چه گناه شکری را به چوبه تیرباران سپردند ؟ مکاران ابلیسی حاکم درکار گلچینی خبره و وارد بودند . آنها از انسان های مترقی پرانرژی با ایمان ترس و واهمه داشتند وهمچنان دارند . جامعه ما سیاسی و سیاسی کار و سیاسی نما و سیاست پیشه کم ندارد . آنچه کم داریم انسان و انسان واقعی ست . حضرت مولانا فرموده است : « از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست » این را مولانا از فیلسوف معروف یونان قدیم یعنی دیوژن دارد که روز روشن با چراغ در معابر آتن قدم می زد . معنی کار او و نقل مولانا واضح است ، دنبال انسان گشتن . مگر مولانا در بیابان افسانه ها با دیوودد ها روبرو بود که تمنای انسان کرد ؟ دیو ودد درحقیقت اکثرمردم همان روزگار خودش می بود . وعرفان و تصوف درجایی رشد و گسترش پیدا می کند که به دلیل حاکمیت جباران و فرهنگ آنان ، مردم در ناچاری و عدم توانایی به جای ظالم می افتند به جان هم و چاپیدن هم . نیکان در چنین هنگامه یی مغبون و نامراد می مانند و بد سرشتان ظاهرپرداز موفق و مورد تأیید . حزب توده هم چنین عرصه یی شد . سیامک ها ، مبشری ها ، عطارد ها و وارتان و انوشه ها تا پای جان می روند و آل وآشغال ها می مانند تا درآینده تنور خمینی و خمینیسم را هیزم شوند . این اشاره ها می رود تا هم به هدفمندی ، ایمان راسخ مسعود و مریم پی ببریم و هم دریچه یی از راز و رمز لازم انقلاب ایدئولوژیکی آنها . اگر هدف جدی نبود ، اگر ایمان قاطع و مستحکم نبود ، مسعود با آن میزان هوش سرشارش می توانست بی خطر جدی و سرزنش بی انصافانه این و آن ؛ بزرگترین جمعیت سیاسی دورخودش جمع کند و بنشیند به انتظار فرج و گشایشی از درون رژیم . چقدر باید بی انصاف بود و درگیر حسادت و تنگ نظری بود که ژرفا را ندید و با یک نگرش سطحی که با عادت ذهن متعارف سیاسی تکراری همخوانی ندارد ، هیاهویی به راه انداخت که بهره اش فقط به جیب گل و گشاد دشمن مشترک ریخته خواهد شد و بس و نیز سردرگم کردن یک ملت عاصی منتظر . در پروسه مبارزات سیاسی ، عنصر مجاهد خلق پدیده یی ست نوین که بازشناخت آن امروزه بسیار لازم است . مجاهد خلق را نباید در دست دادن یا ندادن ، درروسری داشتن ونداشتن وازاین قبیل محک زد . مجاهد خلق مذهبش را مال خودش می داند مثل یک چیز شخصی و مطلقاً آن را در پروسه و عرصه اجتماعی دخالت نمی دهد . او دروغ نمی گوید . بعد از گذشت سالیان ، بچه ویا آنقدر خام و ناوارد نیست که دردنیای امروز نفهمد که چه می کند . گول خورده است یا هستی اش را بپای رهایی خلقش گذاشته است . قهرمانشهر اشرف امروزه الهامبخش گروه ها و شخصیت های لائیک و دموکرات عراق و منطقه و جهان اسلام مورد تهدید بنیادگرایی ست . با چه میزان از انصاف و مروت و سعه صدر می توان این را دید و فهمید و با چه میزان حب و بغض و رقابت و حسادت می توان براین واقعیت آشکار چشم پوشید و سکوت کرد ؟ شخصیت های دموکرات از حقوقدانان ، وکلا ، روزنامه نگاران ، نویسندگان و ... جهان عرب وخاصه عراق می بینند و ما نمی توانیم ببینیم تا به ارزش وجودی آن پی ببریم ؟ یا اینکه می خواهیم با سکوتمان بگوییم که آن فرهیختگان و سیاستمداران تحصیلکرده دموکرات ضد بنیادگرایی در اشتباهند ؟ !! درپایان این نوشتار اضافه می کنم که برای یک مبارز راستین که از درد و رنج یک ملت در رنج و عذاب واقعی بسرمی برد ، نمی کند آنچه را که به نحوی از انحا بتواند مورد سوء استفاده دشمن مشترک قرار بگیرد .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

موقعیت سرنوشت ساز کنونی و ضرورت بازنگری واقعیت های عینی

موقعیت سرنوشت ساز کنونی و ضرورت بازنگری واقعیت های عینی

رحمان کریمی

با شناخت و دردست داشتن تلخ ترین و مهلک ترین تجربیات بی سابقه تاریخی از موجودیت و عملکرد رژیم اوباش سادیستی ملا – پاسدار حاکم ، چندان نیاز تحلیلی بر کشتار و جنایات همه جانبه و بی شمار آن نیست که سی ویک سال است که قلم ها دراین رهگذر زده و فرسوده شده و انبوهی کتاب ها و جزوات و رساله ها نوشته شده است . جامعه ایران به ویژه دانشجویان و نسل جوان ازامید بستن واهی ونا کام از لایه ها و چهره های درون نظام ، خلاصی یافته و به این حقیقت محتوم رسیده اند که این رژیم باید درتمامیت آن سرنگون شود . البته نباید دچار خودفریبی شد وبا توجه بدین موج جوشان سرکش ، گمان برد که به یکباره اپورتونیست ها از اقشارمختلف که به نحوی از انحا ازقبل این رژیم لفت ولیس می کنند ازایفای چوب لای چرخ بازمانده اند . ما با جامعه یی سروکارداریم که درطول قرون متمادی تحت حکومت های جبار بی ملاحظه سرکوب شده وبا فرهنگ وتبلیغات حکام راه چاره را در« خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو » ، « خر خودت را از پل بگذران » ، « دست روی کلاه خودت بگذار تا باد نبرد » ، « دنیای چند روزه به چند و چونش نمی ارزد » ، « بعد از من می خواهم که دنیا را آب ببرد » ، « دیگی که برای من نجوشد بگذار که سرسگ در آن بجوشد » ، « هرکه خر شد سوارش شو » . این ها ضرب المثل هایی ست که گوشه یی ازآن آمد . این ها همان فرهنگ عامیانه یا مردمی ست که زیر ستمکاری ها ، بی قانونی ها ، حیدرنعمتی ها به جبر وناچار به یک ملت ستمدیده ناعلاج و شاهد خیانت ها ؛ تحمیل شده وتا به امروز به صورت میراث فرهنگی واخلاقی درمیان بخش قابل ملاحظه یی از جامعه جزو حکمت زیستن شده است . متأسفانه سیاستمداران صالح و دلسوز وایضاً مبارزان آزادیخواه عدالتجوی از این عارضه وخیم و عامل عقیم ماندن تلاش ها وجانفشانی ها غافل بوده وهنوز هم هستند وصرفاً روی صفات طبقاتی متمرکزند .

نسل های امروز ایران خاصه صفوف انبوه آزادیخواهان ضد استبداد وخاصه تر تشکل های مبارزی که می خواهند و می کوشند که درامر سرنگونی ، سهم ونقشی عملی داشته باشند ، می بایست دشمن حاکم را درتمامی ظرفیت تاریخی و اکنونی اش در حوزه ملی ، منطقه و جهان پیوسته مدّ نظر داشته باشند . ما تا موقعیت سوژه را که با آن درنبردیم بخوبی نشناخته باشیم نمی توانیم خطرات و فاجعه آفرینی های آن را به تمامی دریابیم تا درمقام دفع و تقابل برآییم . شیفتگی و دلبستگی نگارنده به مقاومت سرفراز ایران ، به سازمان مجاهدین خلق و قهرمانشهر اشرف و طبعاً رهبران خستگی و خلل ناپذیر آن مسعود و مریم نه از سر ناچاری است ونه ایده ال پرستی ویا داشتن مشغولیات سیاسی در فرنگ . به سهم خود عمری را به مشاهده ، مشارکت وکسب تجربه های سیاسی گذرانده ام و پیرانه سراگر موضعگیری کرده ام لااقل به زعم خود براساس یک مطالعه و نگرش بالینی ونه ذهنی بوده است . برای تأیید این اشاره جدی ، مطلب را به قدر امکان به اختصار باز می کنم : اشتباه محض وزیانباراست که برای تبیین و تعیین سیاست مبارزاتی ، رژیم اسلامی آخوندی را فقط در محدوده ایران خلاصه و اخص کرده و منشأ عملکرد آن را ایدئولوژی اسلامی ارزیابی و تلقی و تبلیغ کنیم . اینگونه برخورد از جانب مبارزان خاصه تشکل هایی که خود را واجد و حامل جهان بینی علمی و دیالکتیکی می دانند بعید و مایه تأسف است . این مبارزان که واقعاً درهدف و عمل برای سرنگونی نظام حاکم ، صادق و مصمم اند گرفتار یک خطای دید تاریخی و واقع بینانه هستند . آن ها منهای بار ادراکی امروزی شان از مقوله آزادی ودموکراسی ، در بقیه شناخت اجتماعی و بشری همچنان بینش کلاسیک چپ را با خود حمل می کنند . اسلام یک ایدئولوژی و دستور عمل دینی ست مثل سایر ادیان با ویژگی های خاص خود . هیچ ایدئولوژی بدون عامل انسانی تعریف و پیاده نمی شود . مارکسیسم هم چنین است . به قول مولانا « هرکسی از ظن خود » می شود یار آن . اسلام را به تنهایی عامل اصلی جنایات ملایان قلمداد کردن یک اشتباه بیش نیست . مسئله را به درازا نمی کشانم و می گویم اگر به فرض علی شریعتی موقعیت خمینی را پیدا می کرد به صرف مسلمان معتقد بودن ما با همین تاریخ ننگین و خونبار سی ویک ساله روبرو بودیم ؟ به جای شریعتی ، بازرگان بگذارید . پس حامل مطرح است و نه فقط محموله . همانطور که مسعود در سخنرانی « دو اسلام متضاد » به روشنی بیان کرده ، اسلام اصول دارد و فروع . اصول آن چندتا بیشتر نیست ولی فروع آن که منبع الهام و اثبات ملایان سادیستی ست خیلی زیاد . مسعود می گوید و روبه آخوند ها می گوید که چگونه است که برای رفاه طلبی و حفظ قدرت جابرانه خود به مبلمان و وسایل مدرن امروزی و نیز تکنولوژی آن توسل می جویید اما قانون سنگسار ، حد و تعزیر و .... غیرقابل تغییر می دانید . سخنرانی مسعود با همان عنوان به صورت جزوه به چاپ رسیده است و درخور مطالعه و مداقه که می شود بطور مستدل دیدگاه اسلامی مجاهدین را بازشناخت . نکته قابل ملاحظه دیگر اینکه رژیم به مرزهای ملی قانع نبوده و نیست و می خواهد امپراتوری اسلامی راه بیاندازد . دراین راه پول های کلان می ریزد ، می خرد ، تعلیم می دهد و با امکانات به کشورهای اسلامی صادر می کند . یک میلیارد مسلمان روی سیاره زمین زندگی می کنند . بخش عمده آن دورو برکشور ما را احاطه کرده اند . روشنفکران ، لائیک های دموکرات و کثرتگرا در بی تکلیفی و سردرگمی قرار گرفته اند . تخمگذاری بنیادگرایی به برکت ثروت ایران و قرآن به روایت ملایان حاکم و سکوت قدرتمداران جهان ، دروفور و فراوانی ست . رهبران مقاومت ایران بیش از هر کس این خطر عظیم واپسگرایانه و قرون وسطایی را که می رود تا ابتدا منطقه ما و بعد جهان اسلام را قبضه کند ؛ بخوبی دریافته اند و با آن درمقابله و مبارزه هستند . کافی ست به سرنوشت و وضع عراق توجه کنیم که با وجود حضور ارتش آمریکا ، دست نشانده ملایان حاکم برایران ، با وجود شکست در انتخابات ، حاضرنیست جای خود را به دیگری دهد . دولت ها سکوت پیشه کرده اند . ما معنی استراتژیکی ، اقتصادی و نظامی این سکوت را خوب می فهمیم . حکومت ملایان درایران کافی نبود که سد را پیش پای آنان برداشتند تا با زنجیره مداومی از بمب گذاری ها و قتل و جنایات خارج از تصور بشری ، عراق را نیز درقبضه قدرت خود بگیرند . حالا دیگر خطر بیخ گوش کشورهای عربی آمده است . آیا برای دوستان مبارز دلسوز بشریت این یک هشدار جدی برای بازنگری مجدد نظریات نمی باشد ؟ آیا انبوه انبوه عضوگیری کردن رژیم میان مسلمانان ترک و عرب و افعانی تا برود به جنوب شرقی آسیا و آفریقا و آمریکا و حتا آمریکای لاتین آنقدر کم اهمیت است که بایک ذهنیت کلاسیک بپنداریم که فردا از آن پرولتاریای ایران است ؟ کارگرانی که به دلیل شدت اختناق و سرکوب نتوانسته اند صاحب تشکل مستقلی باشند و با حقوق و فرهنگ سیاسی طبقه خود آشنا شوند ، چگونه می توانند پیشاهنگ یک جنبش شوند ؟ نگارنده خود متعلق به یک پدر تهیدستی بودم که تا مرگ کرایه نشین بود ویک آجر هم از خود نداشت . او عمری را برای زحمتکشان صرف و فرسوده کرد . بنابراین گمان نرود که من از موضع اخلاق خرده بورژوازی دارم پرولتاریا را دستکم می گیرم . و واقعاً تا به امروز درکجای جهان پرولتاریا قدرت را بدست گرفته است ؟ این روشنفکرانند که با نام پرولتاریا به قدرت رسیدند و دیدیم چه کردند . بگذریم ، هرچه رژیم در میان ملل اسلامی جا باز کند ، مشکل مردم ایران سخت و سخت تر خواهد شد . اسلام مجاهدین خلق نه در ادعا برای کسب قدرت که واقعاً در اعتقاد بنیادی و عمل صد و هشتاد درجه با دکان اسلام شعاری ملایان متفاوت است . بابت همین تفاوت ماهوی ست که از خمینی تا به امروز ، مجاهدین هدف اول و آخر آنهاست . واقعاً که این ابالیس سادیستی بهتر از ما روشنفکران برای ماندن در اریکه قدرت ، تحلیل و شناخت دارند . آنان می دانند که کمونیسم خطر عمده نیست . این تجربه را ازدوره پهلوی ها ونیز شناخت ملموس جامعه سنتی ایران کسب کرده اند و چنین است که خطر اصلی مرگبار را دربینش وبرنامه مجاهدین خلق می بینند و برای واز بین بردن یا لااقل تضعیف و منزوی کردن آن از هیچ تلاشی باز نمی مانند . وجای افسوس نیست که مبارزان راستین و صاحبان بینش علمی سیاسی به موقعیت خاص قهرمانشهر اشرف در سرنوشت ایران و منطقه بها ندهند و دربرابر توطئه های رژیم تبهکار علیه این دژ مقاومت وضد بنیادگرایی سکوت پیشه کنند ؟ دفاع از اشرف فقط دفاع از مجاهدین خلق نیست بلکه دفاع از سدی ست که توسط جانبازان ایرانی علیه نشر و توسعه بنیادگرایی برپا ایستاده و هرخطررا به جان خریداراست . اثرمهلک هرزهری به پاد زهری مناسب آن نیازمند است . تاریخ ما را یا ما تاریخ را بجایی رسانده ایم که چه بخواهیم و چه نخواهیم ، پادزهر این زهر اسلام آخوندی ؛ اسلام مترقی مجاهدین خلق است . نه بینش ناسیونالیستی و نه انترناسیونالیستی دراین مقطع نمی تواند با بنیادگرایی گسترده و انبارشده درکشورهای اسلامی مقابله کند ، جز اسلام مترقی و بی آزار وآزادیخواه . تا در مسیحیت رنسانس ایجاد نشد ، رنسانس بزرگ رخ نداد . نگارنده درنهایت دقت وتأمل قریب پانزده سال است که درکنار مجاهدین خلق گام برمی دارم . بدین نتیجه حتم رسیده ام که آنان مطلقاً کاری به عقاید دینی دیگران ندارند . مطمئن شده ام که مجاهدین خلق نه مصلحت جویانه که بریک باور جدی ایدئولوژیکی به جدایی کامل دین از دولت معتقد و پای بند هستند وشک و شکوک یا از سر بدبینی و مارگزیدگی ست ویا موضوع دیگر که من نمی دانم . درهرحال همه ما به یک بازنگری جدی موقعیت حساس کنونی نیازمندیم . یازده ماه هم هست که می بینیم محور جنبش ، دانشجویان و جوانانند . باید بکوشیم و راه حل های نزدیک کردن کارگران ، زحمتکشان و به تنگ آمدگان را به این جنبش دورانساز ؛ جستجو کنیم .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یاران تو ایستاده اند به رزم و عزم فتح

به مناسبت نخستین سالروز رفتن عماد رام

یاران تو ایســتاده اند به رزم و عزم فتح

رحمان کریمی

عماد جان !

وقتی تو غمگنانه می خواندی

پرندگان بی آشیان

در گرما ی بومی حنجره ات

لانه می کردند

تا دیار باستانی زیبا ترین باغ های عالم را

در تاراج مسموم اعصار

گریه کنند .

عماد جان !

وقتی سرانگشتان چابکت

در ولرم تلخ روزگاران بد

موسیقای میهن مرا

تا ژرفای جان های بی تاب می بُرد

من ،

در عصیان خاموش ملتم

به فریادی

بیدار می شدم .

عماد جان !

تواز کدامین ویرانه های دل می گذشتی

که آ نهمه شورو شورابه و شیدا یی

بر آبشار سرمست صدای غریبانه ات می ریخت

که مرا

خراب خراب و کباب کباب می کرد ؟

عماد جان !

چه یارانی رفتند و من حوصله کردم

چه چا ووش خوانانی رفتند ومن از کاروان

جدا ماندم .

نفرین بر آنکه آمد و مقدمش شگون نداشت .

جای تو خالی عماد جان !

ما هم چنان !

در میادین کور و کر جهان

عدالت را فریاد می کنیم .

ماهم چنان ،

رهایی ملت تو را

دنبال می کنیم .

عماد جان !

رزمندگان بی سلاحمان ، امروز

خود بزرگترین سلاح اند از عشق و عزم و ایمان

نیستی تا ببینی عزیزمن

دریوزگی های حقیر دشمن را

که جهان کـُمیک را کـُمیک تر کرده است .

عماد جان !

اینک من

بر سکوی آخرین پروازت ایستاده ام به رنج .

دیگر ،

واژه یی نمی بینم این میان

جز آنکه :

یاران تو

ایستاده اند به رزم و عزم فتح

عماد جان !

برتو درود و

با تو :

بدرود

19 مای 04

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed