شنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۲

حرف هایی به انگیزه آخرین طرح استاد عالیوندی

حرف هایی به انگیزه آخرین طرح استاد بهرام عالیوندی

رحمان کریمی

فرشته که از کنفرانس جهانی روز زن از پاریس برگشت ، پرسیدم : ناهید خانم را هم دیدی* ؟ گفت : نیامده بود . ریه های استاد عفونی شده ، دربیمارستان زیر سرم ومراقبت پزشکی ؛ بستری ست . دلم فروریخت . چیزی درآن سحرگاه خاموش درمن شکست . چنان سنگین و پر شتاب و مضطرب شکست که فقط یک پاره آن کافی بود تا دگرباره مرا به گذشته های دور، به شصت سال پیش ؛ پرتاب کند . گفتم پرتاب اما پرتابی شبیه درغلطیدن روی جاده یی ناهموار و پراز شیب و فراز . جسم با آنکه زنده است و زندگی بخش اما بالاخره یک مجموعه متشکل فیزیکو- شیمیایی ست و پیوسته در معرض سایش وفرسایش . جسم یک قالب حیاتی ست که موجودی بنام آدم درآن جا گرفته است اما آدمیت این موجود درارتباط با موجودات دیگر واز جمله و به ویژه با جامعه نوع خود چه درحوزه اقلیمی ، چه جهانی وتاریخی می باشد . بدین دلیل است که هفتصد سال پیش ، سعدی می فرماید : « تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت » از تفسیراین بیت می گذریم که خود گویا تر از هر تفسیراست . نهایت آنچه قابل تأمل وتعمق است ، بار معنوی چند بُعدی « جان » است که مظهر تمامی نُمودهای اخلاقی ، فرهنگی ، سنتی وتاریخی ونیز نوع اندیشگی عنصری اجتماعی ولی سخت پیچیده ولایه لایه بنام آدمی یا انسان . دربرخورد با این جان است که قشریون وبی ریشه گان دریک پروسه کوتاه یا دراز مدت تغییر شکل وجبهه می دهند وبه یک اپورتونیسم حاصل ازفطرت و زدگی از شرایط حاد موجود به نیهیلیسم اجتماعی وسیاسی می رسند ودراین تقابل است که جان های ریشه دار ریشه گستر درمعرض ویرانگرترین توفان ها و سیلاب ها می مانند ومی پایند . سال هاست که جسم با جان استاد عالیوندی وهمسروفادار هنرمند اوناهید ، همراهی و همخوانی نمی کند اما اینان به حکم همان جوهرهٌ جوشان درونی که مبتنی بر آرمان ملی وبشری ست ، شجاع واز خود گذشته درکنار مقاومت سرفراز ایران ایستاده اند وخم به ابرو نمی آورند .

دو روز بعد از خبربود که آخرین طرح سیاسی استاد را درسایت همبستگی ملی وبعد آفتابکاران به مناسبت روز ملی کردن صنعت نفت دیدم . باز پرتاب سفری به گذشته های دور و دوسال و دوماه دولت ملی بزرگمرد تاریخ ایران ، جاوید یاد دکتر محمد مصدق . چه ایام پر شرو شوری . کوی وبرزن و خیابان ها از جوش وخروش ما آسودگی نداشت . ما توده ای های آن روزگار با اطمینان خاطر ازآنکه با ارتجاع حاکم و حامیان استعمارگر او درنبرد هستیم ، نمی فهمیدیم که داریم تیشه را به چه ریشه عزیزی یعنی مصدق و نهضت ملی او می زنیم . این رهبران ما بودند که دریک کوران باند بازی ، خودگرایی و دلچسب ومطیع بودن برای حزب کمونیست اتحاد شوروی ؛ چه سان اوضاع روشن روز ایران را به تحلیل سر قدم و قلم می روند . آری ، ما نمی دانستیم . مصدق از هرسوی واز درون جبهه ی خود در تهدید و محاصره بود ، حزب توده هم با سیاست ومشی غلط خود روی همه آنها پر جنجال تر . این را می گویم تا نسل امروزدریابد هنر اصیل وصادق رهبری مقاومت ایران را که از حیث شدت و حِدت تهدیدات و هجوم ها وتوطئه های بی وقفه مطلقا با آن زمان نرم ، قابل قیاس و مقایسه نیست . من استاد بهرام عالیوندی را فرز و چابک وآتشین درآن سال ها شناختم . زیر تابلوهای بزرگ او به ابعاد سه درچهار حرکت می کردیم ، متینگ می دادیم وانرژی می گرفتیم . نام او نه فقط در گستره حزب توده که درسراسر ایران مطرح و آشنا بود . سیزده سال بیشتر نداشتم که استثنائاً درزمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا یعنی سال 1329 به عضویت سازمان جوانان حزب توده ایران درآمدم . استاد ده سال ازمن بزرگتر بود وشاید عضو حزب . این مهم نیست ، مهم آنکه او هنرمند سیاسی زمان بود . بیاد می آورم به خوبی که نام استاد رضا اولیا هم کاملاً سرزبان ها بود اما مطمئن نیستم که این برمی گردد به بعد از کودتای بیست وهشتم مرداد ماه 1332 ویا به همان ایام مذکور . کارهای رئالیستی استاد عالیوندی مثل کارهای امروزش به ویژه حول اشرفیان قهرمان ، صریح وبی غل وغش بود . وقتی هنرمند خود را عنصری کاملاً سیاسی ودر جبهه یی مشخص می بیند ، باید که درکارهای هنری اش هم این موضعگیری بی ابهام تجلی داشته باشد . بعد ازکودتا دوران سرد تفرقه ها و مفارقت ها وپراکنده شدن ها در رسید . درطول این فاصله رنجبار پراز عبرت است که استاد ، سبک های دیگر را هم تجربه می کند تا خود به خلق یک سبک بدیع یعنی « فلسی » می رسد . او پیش از کودتا درهنر ، پیشرو بود و بعد ازکودتا هم به پیشروی ادامه می دهد . استاد درکارهای هنری اش که عمدتاً حجمی ست ونه خطی ، به کهکشان ها ، به کیهان وجهان بی حدو مرز بالا سفر می کند . اگرخط فاصله دو نقطه هست اما نقطه ها وفلس گردی های او کاملاً حجمی و مواج و فراگیر است ، دریک اتحاد تنگاتنگ هنری . به کیهان رفتن های عالیوندی درعصر تسخیر فضا ، نه مکانیکی و فیزیکی ست ونه مُقتبس ازکار دیگران . او به دلیل شعور انسانی وهنری ، فرزند خلف زمان خویشتن است . همچنانکه سفینه ها به مدد موشک های فضاپیما به قصد اکتشاف بالا می روند ، او نیز سفرهای آسمانی اش را دریک حرکت مواج وپرپیچ وتاب اما نرم و خوش آهنگ آغاز می کند . استاد درتجربه های هنری به جایی رسیده است که باهمان انبوهی و پرشماری نقطه ها وفلس های حجمی به فیگوراسیون انسانی یک هنرمند پیشرو هم دست می یابد . فیگورهای انسانی وعمدتاً زن که گویی آمیزه یی ازفانتزی و طنز درخود دارد. هرکس آگاه که طرز کار وآفرینش هنری استاد را ببیند ، جریان آزاد شاعران سوررئالیست برایش تداعی خواهد شد . او اتود یا طرح پیشین واولیه ندارد . دست می گذارد روی بوم یا صفحه ومثل عبور همآهنگ وجمعی لک لک ها مسیر خود را بی شناسایی قبلی طی می کند . پس اگر لک لک ها رفت وآمدشان غریزی ست ، مال استاد از شور پرشعور روح هنری ست. جسم فرسوده با همه بد قلقی ها وناسازگاری ها نمی تواند مانع ریزش وبارش تند شیفتگی جان از هنرنطفه گرفته به شود .

اینک استاد دربیمارستانی از وین زیر سرُم دریک نزاع ناگزیر درگیر دفاع از زندگی ست . آرزو کنیم که چراغ تابان عمرش ، چونان چراغی که به جاودان مصدق درساحت سیاسی ایران افروخت ؛ بسوزد و خاموشی نگیرد تا چیزهای درانتظار ودر رأس همه سقوط اوباش فاشیست ها را که سال هاست که با هنرش درنبرد با آن درندگان است ببیند و شادمان شود . به راستی که آخرین طرح رئالیست سیاسی این استاد به مناسبت روز ملی شدن نفت درایران ،

چه ساده ودر عین حال پرحرف و پر تفسیراست . خلاصه آنکه فقط به یک معنی ، چراغ به ما این مثل را متذکر می شود که : « چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است » . نفت خرج مسجد و امام و امامزاده نمی شد و نمی شود . مصدق را برکندند تا این طلای سیاه به معابد و بتکده های سرمایه جاری و ساری شود . گناه مصدق همین که می خواست چراغی باشد روشنی بخش ایران . ویک سئوال دیگر و تمام : گناه مسعود ومریم ، بزرگتر و کبیره تر نیست ؟ !!! .

چهارشنبه ۲۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

وقتی کفگیر ته دیگ سوخته و ماندهٌ سی و پنج سال پیش را بالا می آورد

وقتی کفگیر ته دیگ سوخته و ماندهٌ سی و پنج سال پیش را بالا می آورد

رحمان کریمی

هیچ رژیم دیکتاتوری درخرید یا بکارگیری مستقیم یا غیرمستقیم افراد به ویژه درخارج از کشور، به گرد نظام ملا طوایفی حاکم برایران نرسیده و نخواهد رسید زیرا آن جماعت اوباش فاشیست دراین زمینه رکورد غیرقابل رقابتی به جای گذاشته اند . تاراج و چپاول و حیف و میل ها و بخشش های سخاوتمندانه برون مرزی همه و همه از کیسه یک ملت دربند و سرکوب شده است . اگراز درآمد حاصل از فروش نفت ومعادن و.... چیزی دست ملت نمی گیرد اما حاضر به خدمتان بی نصیب نمی مانند . بدین لحاظ است که ملایان می توانند بخصوص از میان بخش ها وعناصر منفعل وسرخورده از آرمان های پیشین خود ، بهره وری کنند . این کار یا بی واسطه به انجام می رسد یا توسط واسطه های دست اول ودوم . سوژه ها بنابر جو سیاسی حاکم باید روی دو موضوع عمده متمرکز شده وبدان ها دامنه و گسترش دهند : الف ــ ضدیت و مقابله با سازمان مجاهدین خلق ایران با قلم وبیان و نسبت دادن اتهامات واهی و جعلیات و تحریف حقایق برای بدبین کردن افکارعمومی ونیز همیاری وهمپایی با سازمان ها و محافل دولتی کشورهای غربی باز هم علیه مجاهدین خلق .

ب ــ نفی و رد و تبلیغ حول مضرات انقلاب و محاسن بیشمار مبارزه مسالمت آمیز حتا در شرایطی که موقعیت ملل منطقه درجهت و انتخاب انقلاب به عنوان آخرین راه حل ناگزیر پیش می رود . این دو محور درارتباط مستقیم با هم هستند ولازم وملزوم هم . یعنی مجاهدین خلق که خواهان سرنگونی نظام اصلاح ناپذیر ملا پاسدار از طریق یک انقلاب یا قیام جانانه عمومی هستند باید چنان سیاه و خراب و وحشتناک تراز رژیم حاکم به نمایش گذاشت تا حقانیت مدافعان مبارزه مسالمت آمیز به اثبات برسد . متأسفانه درخارج از کشور یک پیش زمینه واستعداد و آمادگی دراین رهگذر وجود داشته ودارد . ازیک طرف حضور کسان و جریاناتی که از اساس واز قدیم با انقلاب مخالف بوده اند که اگر درمقطعی ناگزیر به همراهی با قیام مردم شده اند پیوسته دراین بیم و هراس بسربردن بوده که مبادا باران به رگبار مبدل شود . از طرف دیگر انقلابیون گذشته هستند که چون توان کشیدن بار سنگین و خطیر مرحله تاریخی اخیر را نداشتند به کمک پروستریکای گورباچف با یک جست ، ازین سربام به آن سربام پریدند و شدند دموکرات دو آتشه کنجد زده که مثل آن در نانوایی های دموکراسی غرب هم پیدا نمی توان کرد . طبیعی ست که مجاهدین خلق و مبارزان واقعی در چنین جو آلوده و مسمومی تنها بمانند و مورد اتهام مزدوران و حقوق بگیران و مسالمت جویان نازک نارنجی و بسیار دل رحم واقع شوند . این چنین است اوضاع در خارج کشور که می بینیم ، مزدوران پرده دریده و شناخته شده رژیم به راحتی درمیان دست وپای رفرمیست ها به عزت و احترام می پلکند و بهم علیه مجاهدین خلق تأییدیه می دهند . این انصاف از دست دادگان که بسی جنایات ومفاسد رژیم را یا زیر سیبیلی رد می کنند ویا به خاطر روی ماه « سبزکیان » ، آنقدر عمده نمی کنند که مبادا سر از ضرورت سرنگونی دربیاورد . همّ و غمّ این جماعت عین خود رژیم ، مجاهدین است و مجاهدین . انگارکه هم اکنون مجاهدین خلق به دروازه قزوین رسیده اند واگر اینان بی کار بنشینند ، صبح که از خواب برخاستند خبر به حکومت رسیدن مجاهدین را خواهند شنید . پس تلاش برای محاصره گاز انبری مجاهدین خلق همه جانبه و بی وقفه است . اگر از ته وتوی پستوخانه ها هم شده باید چیزی پیدا کرد برای سرنیزه زدن .

با این مقدمه که درحقیقت متن اصلی تمامی مسایل است ، می پردازیم به مقاله شخص نا مجهولی بنام آقای « حسین باقرزاده » که سال های متمادی ست یعنی از زمان رژیم سابق تا اکنون در لندن بسرمی برد . از جمله مشخصه اخلاقی ایشان ضد خشونت بودن است . او در طول حیاتش فقط دوسال با مجاهدین خلق بوده و بعد به علت مشاهده « رهبران خشن » سازمان ، کناره گیری می کند و می شود یک نرم تن مسالمت آمیزجوی رفرمیست . البته ایشان هنوز به خود نیامده که درهمان زمان های دورهم بنا به مایه و طبیعت و سرشتش « مصلح » ! و ضد خشونت بوده است . این را از خودم در نیاورده ام بلکه درادامه همین نوشتار از خودش شاهد خواهم آورد . عنوان مقاله یی که اخیراً قلمی فرموده اند چنین است : « به یاد عالم تاج کلانتری – داستان « داد » . مرحوم خانم عالم تاج کلانتری مادر شهید جاوید زنده یاد « بیژن جزنی » ست که متأسفانه به تازگی در نود سالگی دارفانی را وداع گفته است . اما فوت او دست حسین باقرزاده را باز می گذارد برای نوشتن این مقاله مورد بحث . خلاصه نوشته این است که آقای باقرزاده درسال 1355 درلندن تصمیم می گیرد که یک انجمن حقوق بشری از اعضای خانواده های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان تشکیل بدهد . می نویسد : « من که یکی دوسال با مجاهدین کار کرده بودم و دربرابر رهبری خشن آن ایستادگی کردم و توانستم ازآن جان سالم بدرببرم اکنون به اندیشه فعالیت جدیدی افتادم – فعالیتی حقوق بشری و مسالمت آمیز » این آقا فراموش می کند که دقیقا دوسه سطر پیش از این حرف ، نوشته است که : « فعالیت های سیاسی مسالمت آمیز هم که پیش از آنها به محاق تعطیل رفته بود و حزب واحد رستاخیز دیگر حتا برای احزاب « بله قربان » دیگر جایی باقی نگذاشته بود » . خب ! اگر فعالیت های سیاسی مسالمت آمیز که هیچ احزاب بله قربان گو هم کاری نمی توانستند بکنند پس از چه رو جنابعالی از « رهبران خشن » !! مجاهدین خلق روی برمی گردانی و آنهم درلندن به فکر فعالیت حقوق بشری مسالمت آمیز می افتی ؟ اینجا مسالمت آمیزچه معنی می دهد ؟ جز آنکه می خواسته اید درآن شرو شور زمانه شما هم دکانی و مشغولیاتی و اسم و رسمی درکار داشته باشید . نویسنده می رود سراغ شهید جاوید زنده یاد دکتر کاظم رجوی که مقیم ژنو است تا همه کاسه کوزه ها را بر سراو خراب کند ! کی می رود ؟ درزمان حیات دکترکاظم تا او ازخود دفاع کند ویا سال ها بعد از شهادت آن قهرمان حقوق بشر ؟ عجبا ! درهمین هفته پیش و درهمین مقاله اخیرش . یعنی داستان مورد تصرف واقع شده خودرا بعد از سی وپنج سال وبعد از نبودن دکتر کاظم و خانم عالم تاج کلانتری ، آنجورکه خودش و رژیم و بریده مزدوران شناخته شده یی چون « مسعود آخوند بنده » ( مسعود خدابنده ) می خواهند روایت می کند . هرآدم با حد اقل انصاف و بی طرفی خواهد پرسید : « این چه حکایت است که طی سی وپنج سال و درحیات دکتر کاظم و خانم عالم تاج این ادعا را پنهان کردی و حالا بیرون می دهی ؟ » . طرح این سئوال هم طبیعی ست که تو دراداره یک تشکل حقوق بشری فعال تر و ذی صلاح تر بودی یا دکتر کاظم رجوی که درمحافل بین الملل حقوق بشری از چنان احترام وپایگاهی برخوردار بود که به مدد آنان توانست مسعود را از اعدام نجات دهد ؟ اصلا تو که بنابه گفته خودت مسالمت آمیز بودی چرا سراغ برادر خشن مسعود خشن رفتی تا از پایگاه و مرتبه اش استفاده کنی ؟ دکترکاظم اگر فعال حقوق بشری خشنی نبود که رژیم او را ترور نمی کرد . معلوم می شود که شما از اول نه حواس جمع و راست ودرستی داشتید ونه سرمبارزه جدی با رژیم حتا در چارچوب فعالیت حقوق بشری وآنهم درخارج کشور ونه داخل گود که پناه برخدا ! که آنوقت آدم مجبور می شد که مقادیری از شیربرنج هم رقیق تر باشد . من وقتی مقاله تورا خواندم از حال و روزتو متأسف شدم . با دیدن عنوان نوشته تصورکردم که یاد نامه یی ست از یک بانوی بزرگوار که دستش از دنیا کوتاه شده است و بعد دیدم او بهانه یی بیش نبوده است . من براین باورم که مشکل بتوان یک دنده راست درشما پیدا کرد . از موضعی حرکت کرده اید وبرای کسانی سی وپنج سال پیش به فکر تشکیل انجمن حقوق بشر با رییس افتخاری خانم عالم تاج کلانتری افتاده بودید که جملگی به دلیل مبارزات خشن درزندان بودند یا اعدام شده بودند . شما وارد مقوله هایی شده اید که اهلش نبوده اید اما از قبل دوبرادر می خواسته اید بی احتمال خطر یعنی مسالمت آمیز برای خود درلندن دم ودستگاهی پیدا کنید . نمونه شخص شما را من به عمرم درحزب توده کم ندیدم . شما نوبر نیستید اما از طعم و رنگ وبویی برخوردارید که دهان مسعود آخوند بنده و طبعا رژیم را آب می اندازد . بیهوده نیست وقتی مقاله تان را روی فیس بوک می گذارید فورا آن مزدور پرده دریده زیرآن می نویسد : « آقای باقرزاده می دانم سرتان شلوغ است ولی دربین بقیه کارهایتان اگر جسارت نشود بنظرم مسئولیتی هم دارید ( مسئولیت درقبال رژیم منظورش هست ) در نگارش آنچه از تاریخ معاصر میدانید . برخی از خاطرات ( یعنی کوبیدن وخراب کردن مجاهدین خلق ) ممکن است ثبتش مهم تراز آنچه باشد که الآن بنده و شما فکر می کنیم . » و شما به این خود فروخته و دلال رژیم اینطور جواب می دهید : « کاملا درست است . سعی می کنم کم کم به این کار برسم . با سپاس » . واقعا که چه دنیایی شده است دیدنی و عبرت گرفتنی . آنوقت معاندان می گویند که مجاهدین خلق به منتقدان خود برچسب رژیمی می زنند ! . من که نه مجاهدم ونه شورایی و فقط یک هوادار سیاسی به چنین شخصی چه نسبت بدهم که برچسب مجاهدینی خوانده نشود ؟ انگار که اصلا خمینی و خمینیسم ویروس ضد اصالت ، ضد شرم و حیا ، ضد غیرت و شرف وجوانمردی بوده که به جان روان ها و منش های ضعیف و مستعد چنان افتاده که خودشان نیز برواقعیت امر وحال وکارشان واقف نیستند . در رژیم سابق کسی جرأت نمی کرد که درعلن با یک ساواکی در ارتباط قرار بگیرد و امروز ، آری همین امروزی که شاه و ساواکی ها پیش این جانوران خونخوار وفاسد حاکم چیزی به حساب نمی آیند ، شاهد چه اوضاع اسفباری هستیم . هرکس که ضد دیکتاتوری حاکم باشد البته نه فقط زبانی و ژستی ، هراندازه که با سازمانی از اپوزیسیون واقعی مخالف باشد تن به کاری نمی دهد که نتیجه اش به جیب رژیم ریخته شود . اگر چنین دیدیم پس حق داریم شک کنیم . در مورد مقاله مورد بحث هم بوی خیلی بدی به مشام می خورد . دیالوک نویسنده ومسعود آخوند بنده براین گواهی می دهد که پشت پرده ملاقات ها و تبادل نظرهایی بوده که نتیجه اش مقاله کذایی آنهم مشتی لاف وگزاف مربوط به سی وپنج سال پیش ، می باشد ورابط در فیس بوک تحت عنوان تاریخ معاصر نویسی ادامه آن را یعنی پرداختن به مجاهدین را نوید داده است .

خلاصه مطلب اینکه زنده یاد دکترکاظم رجوی پیش دوست و دشمن بعنوان یک چهره شاخص حقوق بشری شناخته شده است و هیچکس را توان خدشه به اعتبار آن نخواهد بود . حسین باقرزاده دراین سی وسه سال حاکمیت آخوندی چه کرده و می کند ودکترکاظم در همان عرصه حقوق بشری چگونه فعالانه عرصه را بررژیم تنگ و تنگ ترکرد که تاب نیاورد و او را از سرراه خود برداشت . ما هم متکی به تاریخیم اما نه تاریخی که چون قرون ماضی به دست مورخان جیره خوار نوشته می شد ونه تاریخی که خائنان و خائفان امروز آن را قلمی کنند . امروزه همه چیز ثبت وضبط می شود ، همه چیز . آیندگان ، پژوهشگران و مورخان بی حب وبغض آینده به ستایش از مجاهدان و مبارزان جان برکف امروز برخواهند خواست حتا اگر صد عیب و خطا داشته باشند . از خائنان ریز ودرشت ، از چوب های لای چرخ تکامل اجتماعی و تاریخی ایران هرگز به اغماض نخواهند گذشت . نیهیلیسمی پنهان و آشکار جماعتی را درخارج کشور درخود گرفته و آنان را در شیادی و مردمفریبی فعال کرده است . اینان بیگناهند !! اگر گناهی هست متوجه آنانی ست که با جان وهستی به نبرد با مخوف ترین رژیم استبدادی برخاسته اند و سر کوتاه آمدن هم ندارند . وقتی برای یورش به مجاهدین خلق سوژه یی دم دست نیست ، طرف می تواند کفگیر را بزند به ته دیگ و یک تکه ته دیگ سوخته مال سی وپنج سال پیش را بیاورد بالا و بگذارد در سفره رژیم و مزدورانش .

یکشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

یک مدعی پیشانی سفید و خائن مُخبّط دیگر


رحمان کریمی

اگر از دیدگاه روانشناختی فردی واجتماعی نگاه کنیم – هرچند ازجهت سرنوشت ومصالح ملی مایه تأسف است – اما جای تعجب ندارد که هرچه جبهه مقاومت درسطح جهان وحوزه ملی ، محکم تر وگسترده تر ومصمم تر و قاطع تر می شود ، همراه با رژیم اوباش فاشیستی ملا- پاسدار هنوز حاکم برایران ؛ جیره خواران ولابی های درحقیقت نه وطنی بل « وتنی » و معاندان واضداد مقاومت نیز کله کنند و بهم بریزند وچون موشی که بوی پنیری شنیده باشد از سوراخ هایشان بیرون بیایند وبرسر مجاهدین خلق ایران ، جیغ و واجیغ کنند . پدیده شوم و مرگباری چون خمینی دجال ، همچون چوب بلند درخت حنظل دوزخ بود که تا اعماق نشست و هرچه لای ولجن بود ، بالا آورد ودر ساحت سیاسی اجتماعی ایران ساری وجاری کرد. آفت مهلک وخانمانسوز خمینی وخمنیسم ، مشت توخالی بسی مدعیان را که دررژیم شاهی شیر می آمدند کاملاً باز ورسوا کرد . شیرو پلنگ های متظاهر به انقلابی قلابی و پرشده از پوشال را به افتخار موشی وروبهی رساند . برای معاصران و تاریخ سیاسی ایران جدا از مرارت ها و تلفات پرشمار ، این یک درس و امتیاز آموزنده یی بود . سال هاست شاهدیم که به مجرد دسیسه و توطئه تازه یی علیه مقاومت ایران ، جمیع پیشانی سفید ها ازهر سنخ و رده ومرتبه یی با بیان و قلم به یاری تبهکاران خون آشام حاکم برایران برخاسته اند . از زمرهٌ این آبروباختگان از رونرو ، یکی بنام علی فرخنده جهرمی ملقب به « علی کشتگر» است که من بنا به سابقه دیرینش ترجیح می دهم اورا « علی خشت خامزن » بخوانم . این معرف حضور در مقطع استیلای مهیب خمینی همچون همپالگی های دیگرش ازجمله « آخوند نگهدار » بنا به بی ریشگی وخوف و طمع از شرایط سخت موجود درتحلیل های رسوا وباطل رفیق حاج آقا کیا ، چنان تحلیل رفت که به چرخ پنجم رژیم تنزل مرتبه پیدا کرد . علی خشت خامزن در سال اول رییس جمهوری شیخ علی اکبر رفسنجانی آب ازلب و لوچه اش جاری شد چون ازیک طرف آخوند کنی واز طرف دیگر سعید حجاریان به اروپا آمده با او و همگنانش درتماس که رفسنجانی می خواهد احزاب وسازمان های اپوزیسیون خارج کشوررا اجازه فعالیت آزاد دهد و بنابراین لازم است که امثال شما با موضعگیری شفاف این راه را هموارکنید . بعداز برگشت آن دوتن بود که همین خشت خامزن ، سرازپا نشناخته ، ذوق زده وبا افتخار( یعنی این منم طاووس علیین شده ) اعلام کرد که از دفتر ریاست جمهوری با او تماس گرفته شده است . غافل از آنکه تماس گیرنده ازدفتر وزارت بدنام اطلاعات بوده ونه دفتر رفسنجانی . چنین عناصر منحط و مخبط سیاسی هستند که از مجاهدین خلق ایران یقه گیری می کنند . چنین عناصر ورشکسته به تقصیری هستند که هنوز دل از فعل و انفعالات احتمالی رژیم ، برنکنده اند وبه هر فرصت ، آماده به خدمت بودن خود را به لطایف الحیل دربوق می کنند . سازمان بس معتبر وپرافتخار چریک های فدایی خلق را شقه شقه کردند وهنوز که هنوز است ، دست بردار نیستند . درخارج نشسته اند وبه حساب خام خودشان بر سازمان پیشتاز مجاهدین خلق جا و بی جا و وقت وبی وقت تیغ می کشند ، غافل ازآنکه وقتی گرزو شمشیر دوسویه رژیم نمی تواند کاری بکند ، ازتیغ کهنه و کـُند شده از سی سال مصرف مداوم چه برمی آید جز آنکه بر چهره سیاسی خودشان زخم زند وآن را کریه تراز پیش کند .

رژیم تبهکار وغرق بحران های مزمن وعلاج ناپذیر ، درحضیض ذلت ورسوایی ملی و جهانی برای برکندن و بلعیدن اشرفیان قهرمان هرآنچه ازدستش برمی آمده به انجام رسانده است . اینک این کانون استراتژیکی نبرد برای آزادی ایران است که درسرلوحه جهانی جا گرفته وجبهه وسیع و نیرومندی ازبین الملل را کنارخود دارد . در دوار وسرگیچه و چه کنم هاست که خامنه یی به یک توطئه و پرونده سازی مضحک توسط لابی های خارجی دست می زند که یعنی متخصصان اتمی رژیم توسط اسرائیل و به دست مجاهدین ترور شده اند !! و همچنین با تحویل گرفتن یک بمب پنج کیلویی از یک تروریست عرب ، حرم امام رضا را به انفجار کشانده اند !!! . همان بمبگذاری که بعدها اکبرگنجی آن را افشا وحاصل کار باند سعید امامی دانست . راوی این روایت نچسب و مضحک ، دومقام ارشد اما ناشناس آمریکایی هستند که مدارک و اسناد هم دردست دارند اما نمی خواهند نامشان فاش شود. یا للعجب! اگر مدرک وسند هست که باید وزارت خارجه آمریکا، یا سیا یا پنتاگون یا هرجای دیگر آن را بچسبند و دلیل متقن ودندان شکنی کنند برای درلیست ماندن مجاهدین خلق و درنیاوردن آن . تا هم دهان مجاهدین خلق بسته شود وهم جبهه بزرگ جهانی پشتیبان آن . مگر آمریکا تعارف سرش می شود ؟ از خدا می خواهند که یک برگه گیرشان بیاید تا سر علم حقانیت خود بزنند . همه می دانیم که مطبوعات و رسانه ها بنا به اهداف واغراض مختلف ، خبری را به عنوان « ازمنبع موثق » یا مقامی که نخواست نامش فاش شود به خورد خوانندگان و بینندگان خود می دهند که البته از طرف محافل سیاسی ودولتی ، اینگونه خبرها جدی گرفته نمی شود ، نمونه اش همین خبر ان بی سی که جدی گرفته نشد مگر ازطرف متقاضی آن یعنی رژیم و بی بی سی و رادیو فردا و جیره خواران وابسته و اینک علی خشت خامزن معرف حضور همگان . این بابای آخری به حساب خودش آمده زرنگی کند و ژستی غیرمغرضانه بگیرد که کس گمان مبرد که از غریق نجات های رژیم است . زرنگی اش اینکه تیتر مقاله را با علامت شرطی « اگر » همراه کرده است :« اگر این خبر راست باشد ! » . ما می گوییم این بندهٌ ول معطل سیاسی اگر هوش و گوش و زرنگی داشت با تمامی ضعف و فتورو فرصت طلبی ذاتی دربست خود را به کام رفیق کیا و روح الشیطان خمینی ، شیرین وراحت الحلقوم نمی کرد . این مخبط می گوید چرا مجاهدین خلق به یک تکذیب ساده اکتفا کرده و جنجال تبلیغاتی براه نیانداخته اند ؟ می دانی چرا ؟ چون مجاهدین خلق مثل تو خام و ناپخته نیستند ، مثل تو قلم برنمی دارند واز هول حلیم رژیم در دیگ رسوایی افزون ترنمی افتند . برای اینکه به یک خبر مجعول آنهم از جانب دومجهول وقعی نمی نهند . برای اینکه مجاهدین خلق به دنبال مسایل حیاتی تر ومبرم تری مثل سرنوشت اشرف قهرمان ونیز بیرون آوردن نام خود از لیست آمریکا هستند . تو می خواهی که مجاهدین خلق اهم را کنار بگذارند و بپردازند به یک دروغ شاخدار؟ کورخوانده یی . ایکاش برای حفظ اعتبار نداشته خود ، روی ریل « اگر » پیش می آمدی وناشیانه نقش مدعی العموم را بازی نمی کردی و بر « تروریست » !! بودن مجاهدین خلق به سود رژیم صحه نمی گذاشتی . صرف نظراز موضع سیاسی و تماس ها و وابستگی های مشکوک و اتفاقاً معلوم ، درد تو وامثال تو به طور ریشگی و بنیادی درحقد و حسد نسبت به رهبر سترگ مقاومت ایران خلاصه و عجین شده است . مسعود و مریم با از سرگذراندن بسی توفان ها و هجوم ها وتوطئه های کمرشکن ، امروز به سرفرازی درقله افتخار وتوجه شخصیت ها و بشردوستان بین الملل ایستاده اند و تو وچون تویی در اسفل السافلین بدنامی ، باختگی و التماس دعا ازاین جناح یا آن جناح رژیم درحال پوسیدگی و زوال . بنابراین تکرار می کنم که مرض اصلی تو بخل و حسادت است و بقیه « وقایع اتفاقیه » فرع برآن . حافظ جان می گوید : « مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو » آن بزرگوار ششصد سال پیش از دیدن مزرع سبز فلک یعنی آسمان پراز ستاره وماه نو به یاد اعمال ورفتار گذشته خود می افتد و ارزان مردی چون تو درآستانه هزاره سوم میلادی ، آنهم در بلاد آزاد غرب ؛ هنوز ازدیدن مزرعه سبز مقاومت ایران نه تنها یاد کشته حنظلی خود نمی افتی بل بر حسادت توأم با دنائت خویش پا می فشاری . پس باش تا هنگام درو به تمامی دررسد .

رحمان کریمی-بپا خیزید بپا خیزید ، بساط ظلم بهم ریزی


دوشنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ / ۰۶ فوریه ۲۰۱۲

مناسب فراخوان اعتراض و قیام در بهمن و اسفند



بپا خیزید بپا خیزید ، بساط ظلم بهم ریزید

بـرای آزادی وطـن
شما خسته از جان و تن
رها از رنج و اندوه و غم
دهید دستان خود را بهم
بپاخیزید ، بپاخیزید
بساط ظلم بهم ریزید .
*
جوانان ایران ! ستم تا به کی ؟
همه فصل میهن شده ماه دی
زمانی برآمد ، نیامد بهار
کنون خیز و بذر رهایی بکار
بپاخیزید ، بپاخیزید
بساط ظلم بهم ریزید .
*
جهان درکار آزادگیست
کران تا کران شعله زندگیست
چرا قسمت ما فقط بندگیست
چو خاموش بمانیم سرافکندگیست
بپاخیزید ، بپاخیزید
بساط ظلم بهم ریزید .
*
صدا را برآرید برای وطن
به جانتان * مبادا غبار محن
شبی اختری گربسوزد چه باک
شما سربرآرید ، پاکان پاک !
بپاخیزید ، بپاخیزید
بساط ظلم بهم ریزید .

------------------------------------

* جانتان با سکون نون خوانده شود .

سه‌شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ایـران مـن ای ایـران ، یـاران مـن ای یـاران !


ایـران مـن ای ایـران ، یـاران مـن ای یـاران !



رحمان کریمی



ایران من ای ایران


یاران من ای یاران


دشمن به شکار آمد


بیهوده بکار آمــد


ما جنگل شیرانیم


از خیل دلیرانیم


ما را نتوان کوبید


ما را نتوان روبید


کوهیم و سرافرازیم


دشمن براندازیم


سیلاب و همه توفان


توفان و همه جوشان .



ایران من ای ایران


یاران من ای یاران


خیزید و بگوش آرید


بیهوش به هوش آرید


هرچشمه به جوش آرید


اشرف به خروش آرید


از سرچشمهٌ آزادی


صد جام به نوش آرید .



ایران من ای ایران


یاران من ای یاران


شب آمده لنگ لنگان


تا پای سحرگاهان


این مُرده نمی پاید


چون صبح به میان آید .


از خانه برون آیید


دیوانه برون آیید


گرگان خیابانی


غولان بیابانی


ترسیده ز هر سایه


وامانده ز هر مایه


وقت است که افروزیم


مشعل شویم و سوزیم .



ایران من ای ایران


یاران من ای یاران


امروز و چنین میدان


سرگشته همه دیوان


خیزید و براندازید


دشمن ز سر اندازید .



ایران من ای ایران


یاران من ای یاران !







جمعه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲


video

video