۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

مرکوب بی راکب

مــرکــوب بــی راکــب

رحمان کریمی

این حجم آتش را

بشکنید و فروریزیدش

چرخش افلاک درآن و از آن گریزان .

این جمجمه را بشکنید و فروریزیدش .

دل ،

از امواج سهمگین ناشناختگی انوار

می نوشد و هنوز به تشنگی

نعره از جگرگاه سوخته برمی آرد .

بکوبید و ذره ذره اش را

به بیابان های عطش دهید .

تاریکی را با آفتاب می زدایند

سری که برسریر جنون نشسته است با چه ؟

همواره از خویشتن می پرسم :

با چه ؟

بچرخید

بچرخید

ای کوکبه های رخشان بی نهایت ها

بچرخید و برقصید

برقصید و خوش تر ازاین بچرخید .

شب و روزتان را دگرباره با عشق

بهم می دوزم و پاره پاره می کنم

پاره پاره می کنم و دوباره می دوزم .

لگام مزن براین اسب چموش

هنوزش هوای رفتن هست

تا فراز قله های نور

تا قلاع حکمت و حاصل .

جهان درخورجین و هزاران دشت درمهمیز

عطش گر خسته می داردش چه باک

هزاران چشمه ، به یک جرعه .

فراز آی و فروزان شو

فرود آی و چو توفان شو

زمین اینجا ، زیر نعل سرمستت

پریشان شو ، پریشان شو

بهشت اینجا ، کنار زین بی زیور .

سوارکاری نمی خواهی

تو عین عشق ، بی نامی و یک راهی

بغلت برشیب هر دره

بخیز تا کج کلاه کوه

ببر عاشق به هرژرفی ، به هربامی

تویی عابر ، تویی سینه

پراز آتش ، پر از جنگل

پراز دریا ، پر از ساحل

یکی عاشق ، یکی عاشق

یکی هر ذره اش عاشق

یکی دنیا ، یکی معنی

یکی دنیای بی معنی

بخیز و برکن این آیین

تویی مرکوب بی راکب

تویی ،

مرکوب بی راکب .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

0 نظرات: