۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

با غرابه های گلاب و سرکه بوی گنداب نمی رود



        با غرابه های گلاب و سرکه بوی گنداب نمی رود
                                  
                                                                                                          رحمان کریمی

   وضعیت و موقعیت رژیم فاشیستی ملا طوایفی – پاسدار طوایفی ، از تمامی جهات اجتماعی و اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی آنچنان آشکارا رسوا و خراب و بحران زده است که دیگر واقعا نیازی به گفتن و نوشتن ندارد . بوی گند این نظام محیل سرکوبگر از هر حیث عالمگیر شده است . اگر جای دریغ و تأسفی باشد این است که یک ملت صاحب فرهنگ و تمدن به سالیان محکومند که در این گنداب ، رنج ببرند ، عذاب بکشند ، فریاد برآرند و خون دل بخورند و در جهان پیشرفته و متمدن نه به درستی گوشی شنوا ببینند و نه حس و عصبی که بر این بیداد بی سابقه به خشم برآشوبند . منافع اقتصادی و مالی از چنان جاذبه یی برخوردار شده است که دیگر مسایل و شئون بشری را تحت تأثیر و شعاع خود قرار داده است . و ما مردم ایران متعلق به سرزمینی هستیم که هم نفت و گاز و انواع معادن دارد و هم موقعیت بسیار مهم و حساس ژئوپولتیکی و بنابراین مورد رقابت و مناقشه دایم قدرت های جهانی . ما میان حداقل دو سنگ آسیاب قرار داریم بی هیچ عنایت و توجه جدی . چنین است که پای قدرت ها در برابر گندابیان سست و به تردید می افتد . این آگاهی و نگرش درست سیاسی ، نباید موجب دلسردی ما ملت شود بلکه باید بیدارمان کند که روی پای خود به عزم و اراده بایستیم و دشمن را که بوی گندش عالمی را گرفته به زانو درآوریم و بدانیم که قدرت یک ملت بسیار و بسیار بیشتر از قدرت یک دولت سرکوبگر است . اکثریت با ملت ستمدیده عاصی ست و نه با دولتمردان قلیل . ملایان شیاد تبهکار بدون پاسداران ، هیچ هیچ اند . و پاسداران از درون پوسیده و فاسد شده اند. نباید مرعوب هارت و هورت های ظاهری آنان که از سر ترس است ، شد . مردم خود می دانند که مثلا میخوارگان نیازشان را با پول از طریق پاسدار و بسیجی تأمین می کنند . پول ولم می دهند و اونیفورم پوش های نظام ولایت فقیه ، بطری را به در خانه یا صندوق عقب اتومبیل می آورند . چنین لشکر و سپاهی ، روز موعود می توانند جلو انبوهی یک ملت خشمگین ، عرض اندام کنند ؟
   خائن ترین خائنان همانا کسانی هستند که مستقیم یا غیرمستقیم برای این رژیم دلالی و لابیگری سیاسی ، فرهنگی و هنری می کنند. به اشکال مختلف می کوشند وسمه بر ابروی پیر عجوزه بکشند. با غرابه های گلاب یا سرکه بوی عفن گنداب را بگیرند و یا به بهانه « اصلاح طلبان » !! آن را کمتر کنند . آنان همچون رژیم ول معطل هستند . امثال آخوند روحانی و مکلای ریشویی چون ظریف یک تار مویشان هم اصلاح طلب واقعی نیست . در کشور بلازده ایران چه نیمچه اصلاحی از آنان می توان دید ؟ این شیادان ملعون در آغوش گشایی به روی صاحبان ثروت و قدرت جهان ، اصلاح طلب هستند و نه برای یک ملت به جان آمده . آنان می خواهند نقش چوب بست یک بنای موریانه خوردهٌ درحال فروپاشی را ایفا کنند و بس . این اصلاح طلبان قلابی ، می خواهند سر ملت را شیره بمالند . آنان بخشی از همین نظام گندیده ولایت فقیه هستند و لاغیر. خائنان اگر غرابه یی از سرکه و گلاب دارند روی خود بریزند تا مگر بوی گندشان مشام میهن دوستان ، مبارزان و مجاهدان و دیگر عاشقان راه آزادی را میازارد .
   دولت آقای ترامپ اگر واقعا خواهان خلع ید از رژیم است ، می بایست ابتدا اینگونه لابی های مزور بیشرم را از ساحت رسانه های دولتی آمریکا به بیرون پرتاب کند و نگذارد همچنان به کار خائنانه خود ادامه دهند . مخلص به عنوان یک ایرانی ، یک هوادار جدی مقاومت ایران می پرسم که در صدای آمریکا مثل آقای مهدی فلاحتی که ژورنالیست بی طرف و حقیقت گرایی ست ، چند تا هست ؟ هر دولتی و هر دولتمردی که واقعا خواهان خشکاندن گنداب است نباید فقط به حرف و خط و نشان کشیدن قناعت کند . جا و وقت عمل است که پشت این نظام سراپا فاسد و خطرناک را رها کرد تا دست مردم و نیروی پیشتازشان باز و گشاده گردد.  

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

قفس و حماســهٌ پرواز



                                                    
                                            تقدیم به زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز خلق   

   قـفــــس  و حمـــا ســهٌ پــرواز

                                                                                       رحمان کریمی

ازپشت دیواره های مسدود قفس ها
صدای پرندگان تیزپروازی می آید
که با بالهای شکستهٌ بسته
بر بلندای شکوه افراشتگی  خویش ایستاده اند
تا بیکرانگی قلیایی پروازهای توفانی را
در خاطره های سرد خفته
بیدار کنند .

از پشت درهای بستهٌ محصور
صدای بال بال عقابانی  می آید
که تیزتاب  نگاه شان
تـُندری ست
درآسمان ابری جهان .

قفس بانان مستأصل را بنگرید !
که از پی تدخین جنایات شان
مغروق چه وحشتی  شده اند .

شِکـِوه و شکوه رنجباری انسان
اگر حماسه می شود ، از طغیان و پایداری  اوست .
این سیاهچال های «  اوین »  و اوین های دیگر
انبارهای طلای ناب یک ملت است  .
اگر تو سرمایه می جویی ، 
ازآن جانبازان میهنت  بجوی
که ایستاده برپرتگاه شهادت
رهایی خود را در آزادی خلق شان
تقریر می کنند .

برای یک هِـق هِـق عصیانی 
دیگر سرم را به دیواره کلمات نمی کوبم .
سر بر شانه های مطمئن دوست می گذارم
که شانه های دشمن را به لرزه درآورده است .
من از عاریه گیران نیستم
یاخته های گدازان و فواره زن این قلب همیشه عاصی  
خود واژگان شعر من اند .

امشب با سمندر سرکش خیال
به اوین می روم ، به عشرت آباد و گوهردشت
جانم را به غرقاب غوغایی عشق می دهم
وپاکیزه از ناپاکی های عصر دروغ وتقلب
به غربت ناگزیرم
باز می آیم .

اینک
به آبشار نقره گون این آفتاب سخی نگاه کنید!
به کهکشان سپید پرندگان
و بیاد آورید مرغان پربسته یی را
که نوک زنان بردیوارهٌ ظلمت
پردهٌ پرده داران تباهی را
پاره می کنند .

دوستان !
چون پرده فروافتد
آسمان ایران نیز ، آفتابی خواهد شد
وکبوتران سپید خونین بالش
به پرواز خواهند آمد .
بیایید هماوا با مرغان مان درقفس
فریاد برآریم :
زنده باد آزادی
مرگ بر اصل ولایت فقیه .











ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

خاطره یی از خسرو گلسرخی



دوست بزرگوارم استاد دکتر معصومی عزیز
چند بار خدمتتان تلفن زدم که موفق به تماس نشدم . طبق قرار قبلی متن زیر را درباره زنده یاد خسرو گلسرخی ، به نظرتان می رسانم :

« موجب آشنایی من با زنده یاد خسرو گلسرخی که به دوستی و همکاری او با فصلنامه صدا منجر شد ، از این قرار بود . سال 1348  من و فرشته در آبادان تدریس می کردیم که در سال 1349 به دستور شورای امنیت استان از خوزستان تبعید شدم . برادر هنرمند نقاشم در شیراز بود . تصمیم به چاپ یک مجموعه شعر از من می گیرد . بعضی از شعرهای کتاب زیر سانسور می رود که باید عوض شود . برادرم هم اشعار دیگری می گذارد . و چیزی بیرون آمد که چندان مطلوب خود من هم نبود بنام  « به موازات توقف » . بیشتر اشعار کتاب حول تأثیرات حزب توده و کودتای 28 مرداد 1332 دور می زد . در مطبوعات آن روز چند نقد یا در حقیقت نقدینه یا شبه نقد بچاپ رسید. یکی از طرف شاعر آوانگاردی که سیاست را بلای شعر می دانست !! و دیگری به تأیید و تحسین از دکتر جعفر حمیدی و یکی هم بنام مستعار ف . ر. رها  که به طرز مبالغه آمیزی از کتاب در ماهنامه نگین دکتر محمود عنایت آمد . و بالاخره تعرضنامه یی در نشریه آیندگان که مدیر آن داریوش همایون بود ، به قلم خسرو گلسرخی آمده بود . خسرو که عضو شورای نویسندگان نشریه آیندگان آن زمان بود ، پنداشته بود که جوانکی چیزهایی از مسن ها شنیده و به شعر کشیده است . من نمی دانستم که زنده یاد گلسرخی دارد در چه هوای انقلابی سیر می کند و فقط به خودم گفتم من کتاب شعر بیرون دادم و نه کتاب تاریخ . در هر حال با آنکه جوّ آن زمان بسیار معمول و متداول بود که هر صاحب قلمی منتظر بود تا چیزی راجع به او بنویسند تا آن را در مطبوعات بنام پاسخ دنبال کند ، من نه با موافقان و نه با مخالفان مطلقا برخورد نکردم . بعدا از بر و بچه های اهل قلم تهران شنیدم که خسرو از نوشته خود پشیمان شده است زیرا به او گفته بودند که کریمی خودش از قدیمی هاست و از کسانی که فعال در متن وقایع حضور و تجربه داشته است . حوالی سال 1352 رفتم تهران . پیش بهرام داوری نقاش و گرافیست معروف بودم که در بخش شهرستان های کیهان کار می کرد. تلفن زد به کسی که اگر می خواهی رحمان را ببینی الان پیش من هست . چند دقیقه یی بیشتر طول نکشید که دیدم خسرو گلسرخی با جوانی پر عضله آمد . گویی که عمری با من دوست و مأنوس و دمخور بوده است ، در آغوشم گرفت با روبوسی های گرم صمیمانه . او جوان را بنام هوشنگ اسدی معرفی کرد که بعدها اسمش در لیست ساواکی ها در آمد و کیانوری شخصا گفت که ما او را بعنوان نفوذی داخل ساواک کردیم !! . خسرو به اسدی گفت که من امروز می خواهم با رحمان باشم . تو برگرد سرکارت . فهمیدم که گلسرخی عضو شورای نویسندگان کیهان است و اسدی زیر دست او . تا غروب با هم بودیم در قهوه خانه ، در ناهار ظهر دیزی خوردن و به انتشارات پویا در سعدی شمالی سر زدن و بالاخره جلو دانشگاه تهران و انتشارات رز و آبان و سپهر و .... به طرز محسوسی زنده یاد در کار دلجویی از مخلص بود . او هیچ اشاره یی به کتاب شعرم و چیزی که نوشته بود نکرد و من هم مطلقا نکردم . فقط ضمن یک گپ سیاسی به او گفتم : من همیشه یک مبارز سیاسی جدی و فعال بوده ام اما اعتراف می کنم که شهامت یک انقلابی واقعی را هرگز نداشته ام و نمی توانم داشته باشم . در مبارزه سیاسی خطرها کرده و به زندان و تبعید و سرگردانی میان پاس دادنم میان دبیرستان ها و بالاخره محدودیت بسیار شدید در تدریس اما نمی توانم به صداقت بگویم که حتا یک روز یک کادر انقلابی بوده ام . خسرو مرا بوسید و در آغوش گرفت و گفت تا تهرانی یک ضبط صوت بیاورم تا برای فصلنامه صدا با من مصاحبه کنی . حقیقت بگویم که طفره رفتم . من که نمی دانستم او چه در کله دارد و می خواهد تا به کجا نقش تاریخی خود را ایفا کند. در دل گفتم چه قدر از خودش متشکر است که می گوید با من مصاحبه کن . تا نگو که حرف ها داشته و من بی خبر . شعر « فردا » را برای صدا داد که برای نخستین بار این شعر در شماره دوم صدا بیرون آمد . انگار که سانسورچی ها هم متوجه شعر نشده بودند . به هر حال زنده یاد خسرو گلسرخی همکاری خود را با من که دست تنها بودم شروع کرد . مطالبی جمع آوری می کرد و توسط نمایندگی کیهان به من می رساند . کارش با زنده یاد انقلابی راستین کرامت دانشیان به سپیده دم تیرباران رسید که روان هردو شاد بادا . بعد از شماره 3 صدا ، هم صدا را توقیف کردند و هم مخلص را » .
رحمان کریمی    24 بهمن ماه 1395

استاد ! خودتان گفتید که شعر فردا را می توانید پیدا کنید .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed